صبور 
برام از قصه ی تنهایی می گی
برام از درد دوتا ماهی می گی
برام از قشون قشون لشکر غم
از شب کبود تنهایی می گی
برام از خاطره های قصه می گی
از یه درد بی دوا قصه می گی
برام از دلتنگی بی انتها
از تب فاصله های قصه می گی
من هنوزم یه صبور بی صدام
من هنوزم یه غریب بی پنام
من هنوزم پر خواهش دلم
من هنوزم یه کویر کهنه پام
برام از غصه نگو ، قصه نگو
برام از عاشق دلخسته نگو
برام از درد نگو ، سرد نگو
برام از عاشق بی درد نگو
حرفی از باد بزن داد بزن
حرفی از اسیر دلشاد بزن
از غم راه نگو ، آه نگو
از شب دلگیر بی ماه
من هنوزم یه صبور بی صدام
من هنوزم یه غریب بی پنام
من هنوزم پر خواهش دلم
من هنوزم یه کویر پام

تو کی هستی 
تو کی هستی؟ نمی دونم
از کدوم ایل و تباری
که شروعت زندگی بود
ای که از جنس بهاری
تو کدوم ستاره ای نور
که چشات پر از فروغ
یا کدوم وسعت نابی
که صدات پر از بلوغ
توکدوم وسوسه هستی
که نبودنت شکسته
از کجای خواب و رویا
شب من دل به تو بسته
می دونم کوچه قلبم
تنگ و تاریک و حقیر
اما کاشکی تو بدونی
که دلم پای تو گیر

شبگرد 
شبگرد دنيايم بگو كو روشنايي
اي جان جانانم كجا رخ مي نمايي؟
شبگرد دنيايم درين شبهاي وحشت
جانم به لب آمد ازين بي همنوايي
من دربه در دنبال عشقم عشق مجنون
عشقي كه زر گشته ومن همچون گدايي
اينجا كويرست وعطش ،طغيان مرگست
جايي به من بنما كه دريابم صفايي
برچشمهايم بر دلم غم لانه كرده
مدهوش ونوميدم بيابـم آشنايـي
در انتهاي لحظه ها يك نور پيداست
شايد سرابست او، رهی،شايد رهايي
اي يار شيرينتر ز جان شور آفرين باش
شوري كه جاني بخشدم دراين جدايي
غوغاي روزم را به شبها هديه كردم
شايد شوي نوري درين شبها بيايي
شعر از یاور

روز ازل
از همان روز ازل آب گذشت از سر من
چه غم ار باد برد خرمن خاكستر من
من به اين خواستن و باختنم ساخته ام
بيخودی پا مكش ای حوصله از باور من
اولين بارِ دلم نيست كه افتاده به خاك
شرمساراست زمين از دل خاكی تر من
گر خوشيهای مرا دوست به بيداد گرفت
بعد از اين دربدری دلخوشـی ديگر من
گله اي نيست اگر عاقبـتم مرگ شود؛
آخرين سهم من و خاطر غـم پرور من
هرگز ازخيره سری دست نخواهم برداشت!
مشو بی فايده ای عشق ملامتگر مـن
شعر از یاور

خاطرات
باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و یک مشت هوس
باز من ماندمو یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
که زچشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب که ترا دیدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه که هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
یاد آن خنده بیرنگ و خموش
که سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی ودرد
نگاهی گمشده در پرده اشک
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم آیی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فکند بر جانت

من نیستم
صبح روزی پشت در می آید و من نیستم
قصه دنیا به سر می آید و من نیستم
یك نفر دلواپسم این پا و آن پا می كند
كاری از من بلكه بر می آید و من نیستم
بعد ها اطراف جای شب نشینی هایمان
بوی یك سیگار زرمی آید و من نیستم
خواب و بیداری، خدایا بازهم در می زنند
نامه هایم از سفر می آید و من نیستم
در خیابان، در اتاقم، روی كاغذ، پشت میز
شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم
بعد ها وقتی كه تنها خاطراتم مانده است
عشق روزی پشت در می آید و من نیستم
هرچه من تا نبش كوچه می دویدم او نبود
روزی آخر یك نفر می آید و من نیستم
شعر از یاور
سیه چشمی به کار عشق استاد
درس محبت یاد می داد
مرا از یاد برد آخر ولی من
بجر او عالمی را بردم از یاد

اسم تو قشنگ ترین قصه برای گفتنه
اسم تو قشنگ ترین قصه واسه شنفتنه
غنچه ی نجیب اسم تو روی باغ لبم
بهترین غنچه ی لذت برای شکفتنه
لحظه ی طلایی نوازش گیسوی تو
مثل ناز دست روی خواب چمن کشیدنه
داغی وسوسه ی گرفتن دستای تو
کوره ی بزرگ خورشید و توی خواب دیدنه
تو چی هستی ؟
تو چی هستی که تماشا کردنت
مثل پر به آسمون گشودنه
تو کی هستی ؟
تو کی هستی که تمام لحظه ها
بی تو بودن ، مثل با تو بودنه
زیر نور خیس بارون ، مخمل سبز چشات
جنگل جادویی در به دری های منه
گیسوی بلند تو ، که شعری از رهاییه
زنجیر سیاه موندن برای پای منه

کسی مانند من تنها نماند
به راه زندگانی وانماند
خدا را در قفای کاروان ها
غریبی در بیابان جا نماند
میبینم صورتمو تو آینه
با لبی خسته می پرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی می خواد
اون به من یا من به اون خیره شدم
باورم نمی شه هر چی می بینم
چشامو یه لحظه رو هم می زارم
با خودم می گم که این صورتکه
می تونم از صورتم برش دارم
می کشم دستمو روی صورتم
هرچی رو باید بدونم دستم می گه
من و تو ی آیینه نشون می ده
می گه این تویی نه هیچ کس دیگه
جای پاهای تمومه قصه ها
رنگ غربت تو تمومه لحظه ها
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده بجا
آینه می گه تو همونی که یک روز
می خواستی خورشیدو با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونت شده
غریبی بی صدا تو قلبت می میری
می شکنم آینه رو تا دوباره نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آینه می کنه هزار تیکه می شه
اما باز تو هر تیکه اش عکس منه
عکسا با دهن کجی بهم می گن
چشم امید و ببر از آسمون
روزا با هم دیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی می دن تمومشون



|
|
این روزااین روزا عادت همه رفتن ودل شکستنه
|



