خداحافظ!
خداحافظ برای تو چه آسان بود
ولی قلب من از این واژه لرزان بود
خداحافظ برای تو رهایی داشت
برای من غم تلخ جدایی داشت
خداحافظ طلوع تو غروب من
خاحافظ تو ای محبوب خوب من
کاش می شد...
کاش
آسمان حرف کویر را می فهمید و اشکهای خود را نثار گونه های خشک او می کرد
کاش
کلمه حقیقت آن قدر با لبها صمیمی بود که برای بیان کردنش به شهامت نیاز نبود
کاش
دلها آنقدر خالص بودند که دعاها پیش از به زبان آمدن مستجاب می شد
و ای کاش
غصه ها شکوه خنده ها را نمی شکست و بی وفایی عظمت وفا را ویران نمی کرد
.Mahi_e_Deltang از حامی
/Esam_Feat_Milad___Benyamin_Baran_ از میلاد و بنیامین و اسام
hamid asgari
یاد تو
هر جا که باشم دل من سوی تو است
عاشق اسم تو و عاشق روی تو است
هر جا که می روم رو به رویم هستی
در خیال و رویا هوشیاری و مستی
هر جا قدم نهم همره کوی منی
تو تمام هستی و های و هوی منی
هر جا که می روی همره و یار توام
در تمام لحظه های من غمخوار توام
این کلام دلم است دوستت دارم
غزل امید را با تو من می خوانم
تا روزی که زنده ام راه تو راه من است
در شب های تاریکی چشم تو ماه من است
عشق آینه است
رابطه حقیقی آینه ای است که در آن
دو عاشق هر یک چهره معشوق می بیند و به خدا می رسند
عشق راهی به سوی خداوند است
عشق را نمی توان اداره کرد
پدیده ای است که پیش می آید
و لحظه ای که بکوشی آن را اداره کنی
همه چیز به هم می خورد
یک لحظه از عشق عمیق چنان در وجود رسوخ می کند
که گذشت زمان نمی تواند آن را از بین ببرد
پیش می رود و پیش می رود
در وجود تو بارور می گردد وحیات می آفریند
از همین رو می گویم که
یک لحظه عشق لحظه ای از ابدیت است.

شیدا
برایت جان سپارم گر بخواهی
دلم زیر گذارم گر بخواهی
به دورت می گردم من شب و روز
برایت می نویسم از غم و سوز
به عشقت می خوانم عاشقانه
به کوهستان و به صحرا و به خانه
دلت را می برم به ساحلی دور
کنم چشم حسودان را از تو دور
به شوقت تا سحر دیده گشایم
زهجرت اشک از دیده ببارم
گر بیایی قدمت بر چشم نشانم
به پایت عاشق و رسوا بمانم
شب و روز مانده ام در چشم براهی
دلم شیدای توست خواهی نخواهی!!
زندگی فقط زندگی است
با این حال اگر تلاش کنی معنایی درآن بیابی
طبیعی است که آن معنا درآن نخواهد بود
تو خالق بی معنایی خود هستی
و در این جاست که نومیدی و تشویش از راه می رسند
زندگی فقط زندگی است
از آن لذت ببر....
کاش برای عاشقا کسی همدرد و همزبون بود
تا !
از لمس کردن اون دستا بوی صداقت احساس می شد
و از همنشینی با همزبونا دردی از عاشقا دوا می شد ولی افسوس !!!
که دیگه صداقت معنی نداره و عاشق واقعی وجود نداره و
عشق بدون غم و درد دروغ وهوس !!!


