بوم دنیا
حالا من اینجا نشستم روبه روی بوم دنیا
ساده وخسته و تنها، چشم به راه صبح فردا
حرفای صمیمی تو همشون تلخن و سنگین
تموم شبای عمرم مثل حرفات شده غمگین
یادمه مادر بزرگم زیر گوش من می گفتش
قصه زندگی ما قصه سنگ و شیشه
روزای زندگی ما سیاه مثل همیشه
من هنوز اینجا نشستم توی این سكوت ساحل
خودم اون جا بودم اما فكر من یه جای باطل
فكر من یاد گذشتس فكرفصل بچگیا
همشون گذشتن اما از اونا چی مونده حالا
من دارم مثل یه ماهی، جون می دم آروم می میرم
نمی دونم وقت مردن چرا آروم نمی گیرم
نگو واسه مردن من هنوز این لحظه ها زوده
خیلی وقته مردم اینجا كسی با خبر نبوده
واسیه دیدن مرگم روح من چه دیر رسیده
توی اون شب و شلوغی، هیچ چیزی انگارندیده
توی بخت وسرنوشتم می دونی كه من اسیرم
یه روزی بهار بودم من حالا من خود كویرم.
عهد
پاییز واسم پُر از تو بود
سرشار ِ بوسه و غزل
فصل خزون عشق تو بود
دقیقه های بی هَدَر
برگ ریخته ی درختا
زیر پاها له شد و ما
دِلخوش از بودن ِ با هم
گوش نمیدادیم به بَرگا
گوش نمیدادیم چرا که
تنها بودن رو ندیدیم
اونی که تنهاس میدونه
چرا چیزی نشِنیدیم
با خودم یه عهدی بستم
که سَفَر بی تو نَرَم
دستتُ بوسه زَدَم
دست کشیدی بر سَرَم
من و تو عُمریه با پرنده پرواز میکُنیم
من و تو روزمونُ با بوسه آغاز میکُنیم
من و تو دِل به دِل ِ غم نمیدیم
توی شب های سیاه ترانه آواز میکُنیم



